"" گاهی باید مرد ""

متن مرتبط با «آموزنده» در سایت "" گاهی باید مرد "" نوشته شده است

یک داستان آموزنده

  • نیلوبلاگ

    روزی روزگاری یک درخت بود ...و او یک پسر کوچولو را دوست داشتو آن پسر هر روز می آمد و برگ های درخت را جمع می کرد واز آنها تاجی می ساخت و سلطان جنگل می شد. او از تنه درخت بالا می رفتو از شاخه هایش آویزان شده و تاب می خورد ... و از آن سیب می خورد و با هم دیگر قایم باشک بازی می کردند.و هنگامی که پسر خسته می شد در سایه درخت می خوابید.پسر درخت را خیلی دوست داشت.و درخت شاد بود.اما زمان در گذر بود ....و پسر بزرگتر می شد ...و درخت بیشتر تنها می شد.تا روزی پسر نزد درخت رفت.درخت گفت: پسر بیا و از تنه ام بالا بروو از شاخه هایم تاب بخور و در سایه ام بازی کن و شاد باش.پسر گفت: من حالا بزرگ تر از آن شده ام، ک...

    ادامه مطلب